![]() |
![]() |
|
|
ریشه عبارت "زیر آب زنی" از کجا آمده؟ زیرآب ، در خانه های قدیمی تا کمتر از صد سال پیش که لوله کشی آب تصفیه شده نبود معنی داشت. زیرآب در انتهای مخزن آب خانه ها بوده که برای خالی کردن آب، آنرا باز میکردند. این زیرآب به چاهی راه داشت و روش باز کردن زیرآب این بود که کسی درون حوض میرفت و زیرآب را باز میکرد تا لجن ته حوض از زیرآب به چاه برود و آب پاکیزه شود . در همان زمان وقتی با کسی دشمنی داشتند. برای اینکه به او ضربه بزنند زیرآب حوض خانه اش را باز میکردند تا همه آب تمیزی را که در حوض دارد از دست بدهد. صاحب خانه وقتی خبردار میشد خیلی ناراحت میشد چون بی آب میماند. این فرد آزرده به دوستانش می گفت : |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 دی1390ساعت 17:54 توسط آزاده جعفری |
|
|
به گزارش مشرق به نقل از آتی، چندین بیلبورد در لندن به جملاتی در مورد شخصیت امام حسین (ع) از گفته افراد معروف اختصاص داده شده است. به نظر می آید شخصیت و قیام امام حسین(ع) برروی آنها تاثیر گذاشته است. در این ایام سال همه ما از طبقات مختلف اجتماع به خاطر زنده نگه داشتن حقیقت و ارزشهای معنوی بشری در مراسم عزاداری امام حسین (ع) شرکت می کنیم. این عزاداری ها نشان از یک واقعیت و حقیقت محض است که ما در طول مدت ایام عزاداری شاهد یک همبستگی و اتحاد بزرگی بین تمام مردم هستیم.
کشیش مسیحی- آنتونیو بارا " اگر امام حسین (ع) به ما تعلق داشت در هر قسمت زمین برایش یک پرچم و مناره برافراشته می کردیم و مردم را به مسیحیت دعوت می کردیم" چالز دیکنز - رمان نویس انگلیسی
توماس کارلایل- تاریخدان مشهور اسکاتلندی
گاندی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 21 دی1390ساعت 17:53 توسط آزاده جعفری |
|
|
هر وقت که به یادایران میافتم به کنار رود راین میام وبا دیدنش کمیآرامش میگیرم . اما امروز وقتی بهش نگاه میکنم بیشتر احساس دلتنگی میکنم. نمیدونم چرا امروز دلم گرفته است . وقتی امروز میبینمش فکر میکنم برام یک همزبون شده و میتونم باهاش درد دل کنم. با دیدنش یه حس دیگهای پیدا کردم، به یاد رودخونه محلهی خودم افتادم. اشک تو چشمام حلقه زده و میخوام گریه کنم تا راین اشک چشمام رو به طرف رود خونه محله خودم ببره و با صدای خروشانش به مردم محلم بگه که چقدر دلم براشون تنگ شده. دلم برای روستام تنگ شد، روستای کوچکی که با جنگلهای اطراف و رودخونه و ریل راه آهن زیباییش وصف نشدنیه. رودخونه محلم چقدر زیباست، رودی که اطراف اون زمین شالیزاریه. دلم برای اون روزا تنگ شد. روزایی که کشاورزهای محل، با پل چوبی کوچکی که بر روش درست کرده بودن به زمین شالیزاری میرفتن. احساس میکنم پدرم، مادرم، پدر بزرگ و مادر بزرگ را میبینم که در زمین شالیزاری هستن، هر کدوم با وسیلهای، کاری را انجام میدن. پدر بزرگ که با تیلر و گاو آهن، زمین را شخم میزنه، پدر که با بیل مرزها را درست میکنه، مادرو مادر بزرگ که زمین و خزانه را آماده میکنن. به یاد غروبهایی افتادم که پدر بزرگ به تنهایی برای شب پایی به زمین شالیزاری میرفت و با وجوداینکه در روز خسته بود باز هم برایاین که گرازها به زمین حمله نکنن، هنگام غروب دوباره به زمین شالیزاری میرفت. یادش بخیر روزهای نشا، وجین و درو. وقتی به زمین شالیزاری نگاه میکردی، همه جا شلوغ بود. چقدر شیرینه، بعد از نشا که به زمین نگاه میکنی و همه جا را سبز میبینی، موقع درو که دستههای برنج را جمع میکنی. با دیدن اونها همهی خستگی از تنت بیرون میرفت. به یاد آداب و رسوم محلم افتادم: عید نوروز، عید غدیر، شب 13آبان و 26 عید ماه(28 تیر). دلم برای 13آبان تنگ شد. وقتی غروب 13 آبان میشد تو خانه منتظر میموندیم تا بچههای محل که چهره شون رو پو شوندن به خونمون بیان و ما به آنها میوه و شکلات، پسته کنده بدیم. رسم محل بود که تو این شب، بچهها و جوونا چهرههاشون رو بپوشونن و به خونه اهالی محل برن. صاحبخونه هم به آنها میوه و شکلات و گردو و. . . میداد. یادش بخیر که بیشتر سالها دراین شب خونه پدر بزرگ جمع میشدیم و همه بچهها باهم منتظر اونها میموندیم. دلم برای 26عید ماه تنگ شد. روزی که همه اهالی محل در بالای امامزاده جمع میشدیم. همه دوستها و فامیلها دراین روز همدیگه رو میدیدیم. یادش بخیر روزهای عید، که قبل از عید به خونه هر کی میرفتی مشغول خونه تکونی بودن. بچهها نیز وقتی لباس نو میخریدن، احساس غرور میکردن و فکر میکردن با آومدن عید بزرگتر شدن، به خصوص که پسرها که با غرور انتظار داشتن وقتی لباس نو میپوشن به آنها مرد بگن. یادش بخیر روز عید به خونه هر کی میرفتی سفرهای پهن بود و علاوه بر شیرینی و میوه، . . . نان سنتی محل یه مزه دیگهای داشت. چقدر شیرین بود وقتی که روز اول عید همه فامیل تو خونه پدر بزرگ که بزرگ فامیل بود جمع میشدیم و بعد از خونه اونها به صورت یه گروه بزرگ ودسته دسته به خونه همدیگه میرفتیم. دلم برای روزهای محرم و رمضان تنگ شد. روزای محرم که خیابونها ومحله پر از دستههای عزاداران بود، همه اهل محل عزادار بودن و شبها همه در مسجد و حسینیه جمع میشدن. ماه رمضان یه چیز دیگهای هست. وقتی که غروب، قبل از افطار، کنار سفره افطار مینشستی و صدای ربنا در محله و خونه میپیچید، تمام خستگی روز را فراموش میکردی و یه انرژی دیگهای پیدا میکردی. چقدر دلم میخواد الان صدای ربنا کناراین رود پخش بشه و یه بار دیگه اون صدا را بشنوم. به یاد عید فطرمون افتادم. روزی که همه اهالی محل برای خوندن نماز عید فطر به مسجد میرفتیم. دلم میخواد الان اون جا بودم و بعد از نماز با مردم محلم به امامزاده میرفتم. چون میدونم الان همه دوستان، فامیلهام به خصوص پدر و مادر و برادرام آن جا جمعن. دوستام که تمام دوران کودکیم رو با آنها گذروندم. چقدر دوران مدرسه شیرین بود، وقتی که صبحها بچههای کوچه و دوستها باهم به مدرسه میرفتیم و در راه مدرسه شعر میخوندیم تااین که خستگی مسیر طولانی مدرسه را احساس نکنیم. دلم برای شب یلدا تنگ شد. شب سرد زمستان، که همه اعضای خانواده در خونه پدر بزرگ جمع میشدیم. دلم برای فال حافظ شب یلدا تنگ شد. چقدر دلم میخواد الان در کوچه مون بودم. کوچهای که وقتی روز میشد، بعد از تعطیلی مدرسه پر از بچههای کوچه بود. دختر و پسر همه به کوچه میرفتیم. با هم بازی میکردیم. بازی لی لی، وسطی، چشم بندی و. . . بعضی وقتها هم با هم مسابقه میگذاشتیم. نمیدونم الان، بچههای کوچه مون هستن؟ یااین که از کوچه رفتن؟ اما خوش به حالشون که وقتی به کوچه نگاه میکنن، یاد و خاطره دوران کودکی براشون زنده میشه. دلم برای عروسیهای محلمون تنگ شد. وقتی یه عروسی در محل بود همه مردم محل شاد بودن و صدای شاد باش و ساز تو محل میپیچید. دلم برای خرجی بار برون، چمدان برون، مبارک باد، حنابندون و. . . تنگ شد. ببین رود راین! که ما چقدر رسمهای جالبی داریم. میخوام یه سوال ازت بپرسم، چرااین جااین طوری نیست؟ چرا شمااین رسمها رو ندارین؟به خدا خیلی دلم برای محلم تنگ شد و خیلی دلم میخواست الان اون جا بودم. بهار، تابستان، پاییزو زمستان را میدیدم. بهار را با شکوفههای زیبای درختان محل، تابستان را با سبزی و میوهها و گرماش، پاییز را با خش خش برگهاش و زمستان را با برف سفیدش میدیدم. گفتم بهار به یاد باران بهاری افتادم. بارانی که در اواخر بهار میبارید و درست موقع نشا بود. بچههای محل که دلشون برای مادر و پدر و کشاورزها میسوخت که توی بارون به زمین شالیزاری میرفتن و نشا میکردن، برای همین با هم جمع میشدن و به خونه اهالی محل میرفتن و شعر خرخروا را که برایاین رسم بود میخوندن و به همون صورت که شعر را میخوندن به خونه اهالی محل هم میرفتن، اهالی محل هم به آنها برنج میدادن. بجهها برنج را جمع میکردند و بعد به بزرگتری میدادن تا براشون برنج بپزه و بعد برنج را بر میداشتن و بالای تپهای میرفتن و آن جا میخوردن و بعد ته دیگ را تو چالهای دفن میکردن فکر میکردن بااین کارشون بارون بند میآد. رود راین از تو ممنونم که به درد دلم گوش دادی و باعث شدی که من به یاد محلم بیافتم. روستای دوست داشتنیم. من هم به تو قول میدهم وقتی به روستام رفتم، سلامت رو به تالار محلم برسونم و یه روز هم کنار تالار برم و در مورد تو براش حرف بزنم و به اون بگم که تو همزبون من بودی.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 دی1390ساعت 23:39 توسط آزاده جعفری |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 دی1390ساعت 23:7 توسط آزاده جعفری |
|
|
روستاي سرخكلاه يكي از بزرگترين روستاهاي شهرستان سوادكوه مي باشد. حدود اربعه آن محدود است به شمال به جنگل هاي بهمنان، جنوب به راه آهن سراسري و روستاي كردآباد، شرق به شهرزيراب و غرب به روستاهاي كارسالار وسيدآباد. اين روستا يكي از مراكز دهستان شهرستان سوادكوه بوده كه چندين روستا را تحت پوشش داردكه عبارتنداز: كردآباد- كارسالار- جوارم – چندلا- سيدآباد و.... جنگل هاي اطراف روستاي سرخ كلاه كه پروانه چراي آن به نام دامداران سرخ كلاه مي باشد حدود بالغ بر ده هزار هكتار مي باشد. وسعت زمين هاي شاليزاري آن حدود 80 هكتار مي باشدكه اين زمين هاي شاليزاري كنار راه آهن قرار دارد. رودخانه تالار بين زمين شاليزاري وروستا مي باشدكه كشاورزان از آب اين رودخانه براي تامين آب مزارع خود استفاده مي كنند. ظاهر روستا به گونه اي است كه مزارع كشاورزي در پايين دست قرار دارند. رودخانه تالار به عنوان مرزي زمين هارا از خانه هاي مسكوني (منطقه مسكوني)جدا مي كند. مناطق مسكوني نيز با عبور جاده تهران-شمال از وسط روستا به دو قسمت بالاخط وپايين خط تقسيم مي شوند. خانه هاي پايين جاده به صورت خطي دركنارهم چيده شده اند اين روستا به چندين قسمت به نام هاي قاسم آباد،شهرك، مست كش، پل سر،شش خانه سرو...تقسيم بندي مي شودكه اين تقسيم بندي با توجه به عرف مردم روستا انجام گرفته است. همچنين داراي دو حسينيه ويك مسجد درخود محل ويك حسينيه ومسجد در بالامحل قديمي مي باشد. مردم روستا ابتدا درمحل قديمي كه بالاي روستا مي باشد زندگي مي كردندكه بعداً به علت نداشتن راه مناسب براي عبور، دور بودن از شهر زيراب و... به پايین محل وسرخ كلاي فعلي كوچ نمودند ولي هنوز هم درايام ماه محرم، به خصوص روزنهم ماه محرم همه اهالي به حسينيه بالا محل مي روند.
در پست های بعدی سعی دارم تا در مورد آداب و رسوم و طب سنتی ای که در گذشته در میان مردم رایج بوده توضیح دهم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 خرداد1390ساعت 10:51 توسط آزاده جعفری |
|
|
مركز رشد و پارك علم و فناوري به مجموعه اي اطلاق مي شود كه از طريق فراهم آوردن زمين، تاسيسات زيربنايي، آزمايشگاه ها و كارگاه هاي تحقيقاتي منسجم و تسهيلات واجد كيفيت، موجبات اجتماع واحدها، شركت ها و موسسات تحقيقاتي را در يك فضاي متمركز فراهم مي آورد. اين مجموعه ها اغلب در مجاورت قطب هاي دانشگاهي و يا قطب هاي صنعتي و اقتصادي شكل مي گيرند. در حقيقت مراكز رشد و پارك هاي علم و فناوري تجمع بهينه اي از شركت ها و موسسات دانش بنيان هستند كه بوسيله متخصصين حرفه اي مديريت مي شوند و هدف اساسي آنان، افزايش ثروت در جامعه از طريق ارتقاي فرهنگ نوآوري و رقابت پذيري در ميان كارآفرينان جوان، پژوهشگران و دانش آموختگان دانشگاهي است. مراكز رشد و پارك هاي علم و فناوري از جمله بخش هاي كليدي دانشگاه ها محسوب مي شوند كه قادرند از طريق تحقق فرايند مفهوم سازي، مهارت آموزي و كارآفريني در ميان دانشجويان، فرآيند توسعه سرمايه اجتماعي در جوامع را تسريع بخشند(جمشيدي و نعمتی،1386: 3-1). پارك هاي علوم و فناوري به عنوان راه حلي در جهت مقابله با چالش هاي توسعه نيافتگي علمي كشور ها به طور كلي و چالش عدم برقراري ارتباط سيستماتيك دانشگاه ها با جامعه به طور مشخص مطرح بوده اند و معمولاً در هر منطقه با توجه به نياز هاي آن تاسيس مي شوند كه پارك علم و فن آوري پرديس نيز با توجه به همين مسئله تاسيس شد. يعني در شهرستان سوادكوه و با كمك سازمان جنگل ها و مراتع و شركت صنايع چوب و كاغذ كشور ايران براي حفاظت از منابع طبيعي و جنگلي و انجام تحقيقات و پژوهش با هدف ارائه راهکارهای اجرایی در امر ساماندهی و بهره برداری های اقتصادی تا دستیابی به رشد و توسعه پایدار منطقه ای احداث شد. بنابراین درمورد تاریخچه این پارک باید عنوان نمود که در زمستان سال 1379، دانشگاه شهید بهشتی جهت ایجاد تاسیسات دانشگاهی، پیگیر بازسازی تاسیسات مخروبه و برجای مانده صنایع و معادن( معدن ذغال سنگ سابق) در زیراب سوادکوه گردید. بر این اساس عرصه جنگلی سری کنیج کلا زیراب به منطقه حفاظتی و قرق شده منابع ملی تبدیل و دانشگاه مجاز شد تا با در اختیار داشتن این عرصه جنگلی به عنوان یک کارگاه بزرگ مطالعاتی اکولوژیکی در زمینه های مختلف علوم محیطی، زیست محیطی، سازماندهی و بازسازی تا مدلسازی های تولیدی و توریستی به پژوهش و فن آوری بپردازد( قبادیان و همکاران، 1381: 5). این پارک علم و فناوری از نظر تقسیمات جغرافیایی در استان مازندران و در حوزه شهرستان سوادکوه قرار دارد که با وسعتی حدود دوهزار هکتار و محیطی حدود 19 کیلومتر در نیمه غربی دره زیراب واقع شده است و از حاشیه رودخانه تالار تا خط الراس ارتفاعات معروف به زینگالو را در بر می گیرد. طرح های پژوهشی متعدد و متنوع در چارچوب عرصه طبیعی با هدف ارائه راهکارهای اجرایی در امر ساماندهی و بهره برداری های اقتصادی تا دستیابی به رشد و توسعه پایدار منطقه ای از اهداف اصلی آن می باشد. منابع: - جمشيدي، لاله و محمدعلي نعمتي(1386)؛ بررسي رابطه و تاثير فرآيند تسهيم دانش و تجربه بر توسعه سرمايه اجتماعي در ميان اعضاي واحدهاي فناور مركز رشد دانشگاه شهيد بهشتي، مركز همايش هاي بين المللي رازي - قباديان، عطاء الله و فريبا مرادي و احمد داداشي و محمد حسين مصطفوي(1381)؛ بررسي مقدماتي عرصه استحفاظي_پژوهشي دانشگاه شهيد بهشتي
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 خرداد1390ساعت 10:40 توسط آزاده جعفری |
|
|
در گاه شماري مازندراني که به نام « فرس قديم» شناخته ميشود، سال ۳۶۵ روز دارد و دوازده ماه که هر ماه ۳۰ روز است و ۵ روز به نام «پيتک» يا «پتک» اين سال، ۶ ساعت و کسري کمتر از ۱ سال خورشيدي دارد و از اين رو ماههاي آن گردان است و جاي هر ماهش با گذشت ۱۲۸ سال يک ماه پيشتر مي افتد.
با توجه به صحبت هایی که با مادربزرگ و سایر قدیمی های محل داشتم فهمیدم که هرکدام از این ماه ها با توجه شرایط و اوضاع و اجوال آب و هوایی و ... نامگذاری شدند. برای همین سعی دارم در تحقیقی ابه این موضوع توجه کنم که در پست های بعدی کامل شده آن را می نویسم.
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه 28 خرداد1390ساعت 0:21 توسط آزاده جعفری |
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
اول از همه به بچه هاي كلاسمون( بچه هاي مردم شناسي ورودي 84)بگم جاتون اينجا خيلي خاليه.وقتي كه امسال براي ارشد اومدم ،باوجود اينكه دوره كارشناسي هم اينجا بودم اما خيلي احساس تنهايي مي كردم.به هرقسمت از دانشگاه كه نگاه مي كردم به ياد بچه هاي كلاسمون مي افتادم.به خصوص ترم آخر و ماه آخر كه ديگه بچه ها جوري باهم صميمي شده بوديم كه انگار به قول يكي از بچه هاي كلاس مي خواستيم بميريم. تو اين قسمت مي خوام براتون (به خصوص براي دوستاي خوبم ) در مورد تغييرات دانشگاهمون بنويسم. اول از تغيير مسير سرويس ها بگم.اگه به دانشگاه اومدين ديگه در قسمت دروني جلوي سردر اصلي دانشگاه منتظر سرويس نباشين .چون مسير سرويس ها عوض شد .به جاي اون در قسمت بيروني سردر اصلي منتظر سرويس باشين.(اگه ماشين خريدين كه هيچي، فقط وقتي ما رو هم ديدين كه جلوي سردر ايستاديم تحويلمون بگيرين).سرويس هاي دانشگاه از امسال از قسمت خيابان كنار ساحل به طرف دانشگاه مي رن. حالا ديگه بچه هاي علوم اجتماعي ديگه نمي تونن بهونه بيارن كه اگه ما خوب درسارو نمي فهميم به خاطر سرو صداي سرويس هاست.خودمونيم حق هم داشتن ،آخه ما تو اين 4سال اگه از درسامون چيزي ياد نگرفتيم ،اما به جاش الان خوب مي تونيم صداهاي انواع و اقسام تراكتور ،تيلر و ماشين هاي ديگه رو از فاصله هاي دور هم تشخيص بديم. دانشكده الهيات هم تقريبا يكي دو هفته ميشه كه افتتاح شد واز دانشكده اقتصاد و علوم اجتماعي جدا شد و مستقل شد. دو تا رشته هم در مقطع كارشناسي ارشد به رشته هاي علوم اجتماعي اضافه شد.(رشته هاي مطالعات جوانان و پژوهش).
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 دی1388ساعت 16:40 توسط آزاده جعفری |
|
|
به قبرستان گذر كردم كم و بيش بديدم قبر دولتمند و درويش نه درويش بي كفن در خاك خفته نه دولتمند برده جز كفن بيش تاحالا در مورد لباس آخرت و حمام آخرت فكر كردين؟ راستش وبگم ،خودم زياد تو فكرشون نبودم.تا اينكه چند روزي تو بيمارستان بستري شدم.وقتي كه از اتاق و تخت بيمارستان خسته شده بودم ،تصميم گرفتم تا كمي در راهروي بيمارستان قدم بزنم .كنار پنجره راهروي بيمارستان ايستادم.كنارم تختي بود كه اول نظرم را به خودش جلب نكرد،ولي بعدش يكي كه اونم مثل من مريض بود و من و كنار اون تخت ديد،بهم گفت :كه اون تختيه كه مرده هارو روش ميذارن.اولش كمي ترسيدم ولي بعد خوب به تخت نگاه كردم و خودم رو روي اون تخت تصور كردم. بعداز اون ماجرا به اين فكر افتادم تا درمورد لباس آخرت و حمام آخرت پرس و جو كنم تا ببينم چه جوريه؟خواستم به سردخونه بيمارستان هم برم اما چون مريض بودم نتونستم. بعد از مرخص شدن از بيمارستان و بعد از اينكه حالم كمي بهتر شد ،به سراغ افرادي كه در اين مورد اطلاعاتي داشتن رفتم و با پرس و جو از اونها به اين مطالب دست يافتم. اول در مورد شستن مرده بگم: اول آب سرد (آب قرا)بر روي مرده مي ريزند تا مطمئن بشن كه مرده است.اين كار را در 3مرتبه انجام ميدهند: _ بار اول :از دوش راست تا قسمت سينه _ بار دوم :از دوش راست تا پنجه پاي راست _ بار سوم :از دوش چپ تا پنجه پاي چپ بعد با صابون و ليف و آب گرم مرده را مي شويند .بعد از تمام شدن شستشو ،مرده را غسل مي دهندكه نيت غسل براي مرد ،غسل ميت و براي زن ،غسل ميته است. در واقع بايد ميت را با 3آب غسل دهند: اول:غسل با مخلوط آب با سدر دوم : غسل با مخلوط از آب و كافور سوم: غسل با آب خالص
"كفن ،لباس آخرت" كفن در اصل 3تكه است: _ لنگ :از ناف تا زانو _ پيراهن:از سرشانه تا نصف ساق پا _ سرتاسري: درازاي سرتاسري بايد به قدري باشد كه بستن آن ممكن باشدو پهناي آن بايد به اندازه اي باشد كه يك طرف آن روي طرف ديگر بيايد. علاوه بر اين 3تكه اصلي ،غمزه ،عصا يا بازوبند هم مي گذارندكه غمزه دستمالي كه با آن سر را مي بندند.عصا يا بازو بند هم چوبي كه زير بغل مرده مي گذارند.البته براي زن ها روسري هم مي گذارند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 دی1388ساعت 16:39 توسط آزاده جعفری |
|
|
امسال یعنی سال 1388 سال اصلاح الگوی مصرف نامگذاری شد و همه مون هم می خواستیم تا در الگوی مصرفمون یه تغییراتی ایجاد کنیم تا بتونیم کمی در مصرف روزانه مون حداقل در زمینه آب آشامیدنی و مصرفی صرفه جویی کنیم . اما انگاربیماری آنفلوآنزا نگذاشت که ما صرفه جو بشیم.مرکز بهداشت هم دستور داده که باید روزانه حتما چندین بار دستاتونو بشورین اون هم حداقل 10 یا20 بار در روز.این ها رو قبول می کنیم چون با سلامتی مون در ارتباطه ،اما انگار تو خوابگاه ما ، به ما، اصلاح الگوی مصرف نیومده.الان تقریبا سه ماهه که ما به دانشگاه اومدیم و ساکن خوابگاهیم.از همون روز اولی که اومدیم تا الان یکی از شیرهای سرویس بهداشتی خرابه و آب همچنان هدر می ره. اما اونایی که مسئول بهداشت هستن، اصلا به روی مبارکشون هم نمی آرن و اگه بهشون هم بگی با چنان حالتی بهت نگاه می کنن که از گفتن حرفات پشیمون می شی.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 آذر1388ساعت 15:50 توسط آزاده جعفری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
سلام آزاده جعفری دانشجوی کارشناسی ارشد جامعه شناسی هستم. رشته دوره کارشناسی ام مردم شناسی( انسان شناسی) بوده و این وبلاگ برایم انگیزه ای است برای آشنایی با دوستان وتبادل اطلاعات ودانش با آن ها.
|
| نوشته های پیشین |
|
دی 1390 خرداد 1390 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 |
|
RSS
|